تبلیغات
my diabolik lovers story - قسمت دهم سرنوشت تاریک (Dark fate)

my diabolik lovers story - قسمت دهم سرنوشت تاریک (Dark fate)

قسمت دهم سرنوشت تاریک (Dark fate)
قسمت,دهم,سرنوشت,تاریک,Dark,fate,

جستجوگر سایت

قسمت دهم سرنوشت تاریک (Dark fate)

سلام 
همونطور که قول دادم رمانو گذاشتم
شخصیت جدید میگیرم ولی فعلا بیو ندید تا بگم چه کسایی خالی هستن
برین ادامه
از زبان کاترین:
می چان قبل از رسیدن الینا رفت داخل اتاق و همزمان الینا به من حمله ور شد.همه حرکاتش پیش بینی شده بود و راحت جاخالی میدادم.چاقویی که همیشه همراهم بود و در آوردم و سعی کردم باهاش از خودم دفاع کنم.صدای جیغ می چان رو شنیدم حواسم پرت شد و وقتی برگشتم طرف الینا شوکه شدم .چاقوم توی قلبش فرو رفته بود و چشمای الینا از تعجب گرد شده بود.دستام میلرزید.دسته ی چاقو رو ول کردم و الینا افتاد روی زمین.دستام خونی شده بود.من....من....یه نفرو کشتم...من.....
سر جام خشک شدم و زل زدم به دستام همه ی صداهای اطرافم از بین رفته بود.به هیچی جز کاری که کردم نمیتونستم فکر کنم.......
یو چان(کجاییی؟T____T):
یکی یکی همه ی کسایی که جرات میکردن بهم نزدیک بشن رو از سر راهم برمیدارم نمیزارم برای کسایی که واسم مهمن اتفاقی بیفته.یه نفر پرت شد طرفم و افتادم روی زمین.
یو_هی برو کنار
بلند شد و نگاهم کرد دستشو به طرفم دراز کرد.یکی از همون خون آشام اصیل زاده هاست آیاتو ساکاماکی.پوزخندی زدم و بدون کمکش بلند شدم و کسی که به طرفش حمله ور شده بود رو با یه ضربه ناکار کردم.
یو_به کمکت احتیاجی ندارم تو مراقب خودت باش.
از خون آشام های اصیل زاده ی مغرور بدم میاد.همه در حال مبارزه بودن.یعنی نانامی حالش خوبه؟
لیانا چان:
من و فورا چند نفرشونو دنبال خودمون تا بیرون عمارت کشوندیم تا حواسشون رو پرت کنیم.تا جایی که میتونستم چیزای مختلف طرفشون پرت میکردم ولی اونا قوی تر این حرفا بودن برگشتم طرف فورا چان با یکی از نقاب پوش ها مبارزه میکرد.یکهو یه نفر به سرعت باد از جلوم گذشت و به طرف فورا حمله ور شد.
لیانا_فوراااااا مواظب بااااشششششش.
ولی دیگه خیلی دیر شده بود.اون نقاب پوص رفته بود و یه نفر پشت به من با یه داس وایساده بود فورا غرق در خون روی زمین افتاده بود.
لیانا_ن...نه..نه....نهههههه.
اون فرد برگشت سر دسته اشون بود همونی که دیمون صداش میکردن.
دیمون_نگران نباش تو هم خیلی زود میری پیشش.
یه ورد خوندم و خودم و فورا رو از اونجا غیب کردم و توی یکی از اتاق های عمارت ظاهر شدیم.کنارش زانو زدم.
لیانا_فورا....فورا طاقت بیار.خواهش میکنم.خواهش میکنم.یه نفر.....یه نفر کمک کنه....آهایییییی....
اشکام ناخوآگاه سرازیر میشد اون درست جلوی چشمام بود و من نتونستم هیچ کاری براش بکنم.بلندتر داد زدم.
لیانا_کمککککککک.
شینوا_فورا...فو....فورا چان....ا...امکان نداره......نهههههه.....نهههههه.
سریع اومد کنارش و سعی کنارش زخمشو ترمیم کنه ولی دیگه توانی براش نمونده بود.دیگه امیدی هم به زنده موندن فورا نبود.شینوا رو بغل کردم.
شینوا_نه این دروغه...نه...فورا...فورای من....این امکان نداره....
ریما:
واسه چند لحظه از فورا چان جدا شدم و دیگه پیداش نکردم.در حال مبارزه بودیم که اون نقابدار ها عقب نشینی کردن و رفتن.برای همه خیلی عجیب بود.نکنه.
ریما_نامی چان.....نامی چان کجاسسستتتتتت.
لایتو_نانامی.....
همه از پله ها دویدیم بالا دیانا رو دیدیم که در حالی که بیشتر از ده تا چاقو توی بدنش فرو رفته بود وسط راهرو افتاده بود.
ریما_دیانا.....نهههه چطور؟دیاناااااا.نهههه.
روی زمین کنار دیانا نشسته بودم که صدای پا شنیدم سرمو بلند کردم و با دیدن صحنه روبروم بغضم شکست شینوا ولیانا فورای خون آلود رو حمل میکردن.کاترین هم با رنگی پریده و حالی نزار داشت میومد همه اونجا بودن به جز نانامی.
لایتو_نانامی کجاست؟کاترین؟
کاترین_هان؟نا..نا...می؟
ریجی_چجوری این اتفاقا افتاد؟
برگشت طرف برادراش.
ریجی_شما داشتین چه غلطی میکردین؟باید از دخترا مواظبت میکردین.
ریما_دیانا...فورا....این کابوسه مگه نه؟.همش خوابه. دروغههههه.
کاترین_من...الینا رو کشتم....من نمیخواستم....با صدای جیغ می چان حواسم پرت شد و.....
همه سریع دویدیم طرف اتاق نامی چان.الینا نبود فقط کلی خون روی زمین ریخته بود.هر کاری کردن در باز نشد پس شکوندنش.در باز شد....هیچ کس توی اتاق نبود.یه سرنگ و کلید اتاق روی زمین افتاده بود در تراس باز بود و باد پرده هارو تکون میداد.نانامی رو برده بودن اونها به هدفشون رسیده بودن و ما هیچ کاری نتونستبم بکنیم بجز اینکه مرگ دوستامون رو ببینیم.نامی چان بهت قول میدم تو رو از دستشون نجات میدم و انتقام دیانا و فورا رو میگیرم.
نانامی:
چشمامو باز میکنم همه جا تاریکه.بدنم بی حسه و نمیتونم تکونش بدم.من...کجام.....به سختی بلند شدم و نشستم.فکر کنم روی یه تختم.
نانامی_آهااای کسی اینجاست؟آهااای.
صدای باز شدن در اومد و یکم نور وارد اتاق شد.چشممو زد و چشمامو بستم.
نانامی_کی هستی؟من کجام؟
؟؟؟_بلاخره بیدار شدی ایموتو چان (خواهر کوچیکه)
چرا منو خواهر کوچیک خودش صدا میزنه...من....خواهری ندارم.چشمامو باز کردم و توی نور شمعی که دستش بود اونو دیدم.چشمای قرمزش برق میزد.موهای سفید کوتاه داشت و یه گل سر مشکی با یه صلیب روش داشت.لبخندی زد.
؟؟؟_یادت اومد؟ایموتو....چان؟

XD
XD
XD
XD
XD
XD
این قسمتو بلاخره نوشتم واسه قسمت بعد 30 تا نظر کافیه.همونطوری که گفتم اونایی که نظر ندادن حذف شدن.اونا فقط برای این قسمت نه بلکه برای خیلی از قسمتا نظر نداده بودن که نشون میداد اصلا رمان رو دنبال نمیکنن.و خبر خوب اینکه شخصیت جدید قبول میکنم.همین.سایونارا مینناD:

موضوعات: رمانم ،
[ شنبه 17 تیر 1396 ] [ 01:29 ق.ظ ] [ نانامی چان ] [ نظرات () ]

نظرات این مطلب

سه شنبه 17 مرداد 1396 10:28 ق.ظ
Can you tell us more about this? I'd care to find out more details.
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:35 ق.ظ
I wanted to thank you for this wonderful read!! I absolutely enjoyed every bit of it.
I have got you saved as a favorite to check out new stuff you
post…
جمعه 13 مرداد 1396 06:41 ب.ظ
I would like to thank you for the efforts you have put in penning this blog.
I really hope to check out the same high-grade blog posts by you later on as well.
In fact, your creative writing abilities has motivated me to get my very own website now ;
)
جمعه 13 مرداد 1396 06:11 ق.ظ
It's impressive that you are getting thoughts from this post as well as from our argument made here.
شنبه 7 مرداد 1396 09:12 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts on قسمت. Regards
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
پاسخ : نانامی چان
مرسی عجیجم
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:11 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
پرففففففففففففففففففففففکت
من برای شما جبرانی خواهم داشت تو رمان مرگ زمان
البته باید صبر کنی عجیجم
پاسخ : نانامی چان
مرسی عزیزم
سه شنبه 20 تیر 1396 01:02 ق.ظ
فوق العاده بوووووووووود
عخیییی اشکم در اومدخیلی بد مرد لامصب تودستای من مررررد
من افسردگی گرفتم
پاسخ : نانامی چان
آخی عزیزم
یکشنبه 18 تیر 1396 11:14 ب.ظ
مثل همیشه عاولی بود نامی چان ^_^
میشه منم وارد کنی؟؟؟
پاسخ : نانامی چان
مرسی حتما
یکشنبه 18 تیر 1396 09:37 ب.ظ
عالیییییییییییییییییییییییی
پاسخ : نانامی چان
مرسی
یکشنبه 18 تیر 1396 09:34 ب.ظ
Veryyyyyyyyyyygoooooooooooooooodddd
یکشنبه 18 تیر 1396 09:34 ب.ظ
Verrrrryyyyyyyyy goooooooooooooddddd
یکشنبه 18 تیر 1396 09:33 ب.ظ
عالییییییییییییییییییی
یکشنبه 18 تیر 1396 09:32 ب.ظ
عالییییییییییییییییییی
یکشنبه 18 تیر 1396 09:32 ب.ظ
عالیییییییییییییییییییییییی
یکشنبه 18 تیر 1396 09:31 ب.ظ
عالیییییییییییییییییییییییی
یکشنبه 18 تیر 1396 09:30 ب.ظ
عالییییییییییییییی
یکشنبه 18 تیر 1396 09:29 ب.ظ
عالیییییییییییییییی
یکشنبه 18 تیر 1396 09:28 ب.ظ
عالییییییییییییییی
یکشنبه 18 تیر 1396 09:27 ب.ظ
عالیییییییییییییییییی
یکشنبه 18 تیر 1396 09:27 ب.ظ
عالیییییییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آخرین مطالب

نمایش نظرات 1 تا 30