تبلیغات
my diabolik lovers story - قسمت نهم سرنوشت تاریک (Dark fate)

my diabolik lovers story - قسمت نهم سرنوشت تاریک (Dark fate)

قسمت نهم سرنوشت تاریک (Dark fate)
قسمت,نهم,سرنوشت,تاریک,Dark,fate,

جستجوگر سایت

قسمت نهم سرنوشت تاریک (Dark fate)


سلام 
اینم از قسمت نهم
لذت ببرید
راستی اگه کسی میتونه برام تیتراژ بسازه بهم بگه
وقتی رسیدم پایین همشون برگشتن طرفم.
نانامی_چی شده؟
دیانا_یه پیام برای همه مون اومده که بیایم به این آدرس.که فهمیدیم اینجا خونه شماست.
شینوا_توی پیام نوشته بود تو در خطری.
ریجی با عصبانیت بهم زل زده بود فکر میکرد من اینکارو کردم.
نانامی_ولی کی این پیام رو فرستاده؟
فورا_چرا یه نفر باید بخواد همه مون رو یه جا جمع کنه؟
یو_نکنه واقعا جون نانامی در خطر باشه.
یادم اومد دفعه قبل دیمون تهدید کرده بود که برمیگرده نکنه اینبار دوستام رو هدف قرار داده.
نانامی_اینطور نیست آروم باشین میبینین که حالم خوبه.
ریما_نانامی دستت چی شده؟
نانامی_ هان؟آها هیچی طوری نیست.نگران نباش.
فورا_خوشحالم که حالت خوبه ولی من دیگه باید برم.
دیانا_منم همینطور.
کاترین_نانامی.یه لحضه بیا کارت دارم.
رفتیم یه گوشه و بقیه هنوز در حال تجزیه تحلیل بودن.
کاترین_می چان من حس میکنم یه اتفاق بدی قراره بیفته حس خیلی بدی دارم.
نانامی_نگران نباش اتفاقی نمیفته.
کاترین_این فقط یه حس الکی نیست می چان.من حس ششم خیلی قوی دارم و هیچوقت اشتباه نمیکنم.باید دخترا رو از اینجا دور کنیم.زود باش باید....
یکدفعه در با شدت باز شد و دیمون و الینا و چند نفر دیگه که نقاب داشتن وارد عمارت شدن.
ریجی_تو چطور....؟
آیاتو_پس اینا همش نقشه تو بود دیمون.
لیانا_اینجا چه خبره؟
کاترین_باید زودتر دست به کار میشدیم.
اونا همشون شیطان نبودن چون خیلی از اونا بال و دم و شاخ نداشتن.
دیمون_باید تهدیدم رو جدی میگرفتین.من وقتی یه چیزی رو بخوام حتما به دستش میارم.
شینوا_میشه یکی دقیقا توضیح بده اینجا چه خبره؟
اونا اومدن دنبال من؟چرا من؟از من چی میخوان؟
دیمون_نانامی باید دفعه پیش باهام میومدی ولی الان باید مرگ دوستات رو ببینی.
به کاترین نگاه کرد.
دیمون_اینبار...واقعی.
لایتو_فکر کردی وایمیشتیم نگات میکنیم تا هر کسیو خواستی بکشی؟
دیمون_هه دفعه قبل که فقط دو نفر بودیم که حریفمون نشدین.واقعا فکر کردین ایندفعه فرق میکنه؟
ریجی_نانامی دخترا رو ببر طبقه بالا زووود.
دیمون_هاهاهاهاهاهاهاها. (خنده شیطانی)نمیتونین فرار کنین.
یه چاقو به طرف ریما پرتاب شد درست به سمت قلبش.
نانامی_نههههههه.
ولی بر خلاف تصورم چاقو جلوی ریما توی هوا معلق شد و برگشت و به طرف دیمون پرتاب شد که دیمون جا خالی داد.
دیمون_بد نبود ولی کافی نبود ساحره خانم.
ریما؟ساحره؟
نانامی_امکان نداره.
ریما_گومنه نانامی.
الینا_هنوز دوستات رو نشناختی؟اونا هیچکدوم بر خلاف تو یه انسان عادی نیستن.ریما یه ساحره ست.فورا یه افسونگره.یو یه نیمه خون آشامه شینوا یه الهه هست و دیانا یه الفه بازم بگم؟
چطور؟همه اشون؟چطوری؟
کاترین_نانامی الان وقتش نیست به هر حال ما دوستاتیم مگه نه.
درسته اونا دوستای من هستن مهم نیس که چی باشن.
دیمون_خوب دیگه تمومش کنین خستم کردین دیگه اینقدر زنده نمیمونن که بخوای واسه اشون غصه بخوریم.
نانامی_نه نمیزارم به دوستام آسیب برسونی نمیزارم.
دیانا_ میخوای بجنگیم؟باشه مشکلی نیست ببینیم کی شکست میخوره.
همه با هم درگیر شدن دیانا تبدیل به موجودی شبیه ببر شد و شروع کرد به جنگیدن با افراد دیمون فورا و ریما وردهایی زیر لب میخوندن و لیانا اشیا رو به طرفشون پرتاب میکرد یو و برادرای ساکاماکی هم با قدرتاشون میجنگیدن.همه در حال جنگیدن بودن به خاطر من،زخمی میشدن به خاطر من و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم.شینوا زخم های بقیه رو سریع ترمیم میکرد ولی کم کم داشت خسته میشد.
کاترین_می چان منتظر چی هستی؟زود باش بیا بریم نباید دستشون بهت برسه.
نانامی_ولی اونا....
کاترین_اونا دارن بخاطر تو میجنگن پس نباید بخاطر هیچ و پوچ باشه زود باش.
دستمو گرفت و از پله ها بالا رفتیم.
کاترین کلید اتاقی که از ریجی گرفته بود رو به من داد و گفت برم توی اتاقم و درو قفل کنم.سریع به سمت در دویدیم.الینا با سرعت داشت میومد.
کاترین_نانامی زود باش برو تو اتاقت.
نانامی_ولی تو....
کاترین_زود باشششش....
سریع رفتم توی اتاقم و با حداکثر سرعت در رو قفل کردم.توی کشو ها دنبال یه چاقوی یا یه چیز تیز میگشتم.یه نفر از پشت بغلم کرد.
؟؟؟_بلاخره پیدات کردم.
صدای یه دختر بود.یه لحضه خشک شدم اون چجوری اومده توی اتاق.
نانامی_نه.ولم کن.ولم کننننن.
اشکام بی اختیار سرازیر شدن.بلاخره ولم کرد سریع برگشتم طرفش.یه نفر که نقاب زده بود و یه شنل مشکی تنش بود جلوم وایساده بود یکی از اونا.
نانامی_تو کی هستی؟چرا اینکارا رو میکنین؟چی از جونم میخواین.مگه من چیکارتون کردم؟
پوزخندی زد و همینطور که قدم قدم بهم نزدیک میشد گفت:
معلوم نیست؟تو رو.
نانامی_اگه منو میخواین پس چرا به دوستام صدمه میزنین؟خواهش میکنم ولشون کنین.خواهش میکنم.
دیگه عقب تر از این نمیتونستم برم.خواست دستمو بگیره که فرار کردم طرف در.سعی کردم با کلید درو باز کنم.
نانامی_خواهش میکنم باز شو باز شو.
حس کردم یه چیز تیز مثل سوزن توی دستم فرو رفت.برگشتم طرفش یه سرنگ دستش بود که الان خالی شده بود.
نانامی_تو چیکار کردی؟تو.....
دوتایی میدیدمش سرم گیج میرفت.
؟؟؟_دیگه نمیزارم فرار کنی ایموتو.....
نتونستم تحمل کنم و چشمام بسته شد.

اینم از این قسمت.کسایی که توی داستان هستن این آخرین فرصتتونه که نظر بدین وگرنه حذف میشین و شخصیت هایی که انتخاب کردین به کس دیگه ای داده میشه.
برای قسمت بعد 40 نظر میخوام

موضوعات: رمانم ،
[ دوشنبه 5 تیر 1396 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ نانامی چان ] [ نظرات () ]

نظرات این مطلب

سه شنبه 17 مرداد 1396 09:39 ق.ظ
I am genuinely glad to glance at this web site
posts which consists of tons of helpful data, thanks for providing such statistics.
جمعه 13 مرداد 1396 02:49 ب.ظ
bookmarked!!, I like your website!
یکشنبه 8 مرداد 1396 01:10 ق.ظ
Hi there! This blog post couldn't be written any
better! Reading through this post reminds
me of my previous roommate! He constantly kept talking about this.
I am going to forward this article to him. Fairly certain he's going to have a great read.
Many thanks for sharing!
سه شنبه 13 تیر 1396 08:41 ب.ظ
گذاشتن بنر رو یادت رفت !!?!?!
هنگم
پاسخ : نانامی چان
ای وای باید بزارمش هی یادم میره
یکشنبه 11 تیر 1396 04:42 ب.ظ
نظراتی که برای هر دو وبم دادی تایید شد ...مرسی سر زدی
پاسخ : نانامی چان
خواهش
یکشنبه 11 تیر 1396 04:40 ب.ظ
قسمت بعدی رو بزار دیگه نظرات تکمیل شده است
پاسخ : نانامی چان
باشه
یکشنبه 11 تیر 1396 04:39 ب.ظ
یادت رفت ؟!؟؟!؟!.................بگو جان لایتو ؟!؟!؟؟!.............خداااااااایییییییی یادت رفتتتتتتتتت!!!
پاسخ : نانامی چان
چی رو
پنجشنبه 8 تیر 1396 03:41 ب.ظ
باریکلا ساحره ریما چان از حرکتش خوشم اومد ولی کمبود قسمت بعدی رو زودی بزار
پاسخ : نانامی چان
باشه
پنجشنبه 8 تیر 1396 03:38 ب.ظ
کوتاهه ....درضمن بنر و اینچیزا شو نزاشتی
پاسخ : نانامی چان
اوه راست میگی یادم رفت مرسی که گفتی
پنجشنبه 8 تیر 1396 03:11 ق.ظ
وب حدیدم مبارک.....سر بزن
پاسخ : نانامی چان
حتما الان میام.مبارکهههههه
چهارشنبه 7 تیر 1396 03:31 ب.ظ
سلام دوست عزیز
مسابقه ای با موضوع طراحی قالب وبلاگ با قالب ساز آنلاین برگزار کردیم..
خوشحال میشیم شما هم در این مسابقه شرکت کنید...
متشکریم...
پاسخ : نانامی چان
باشه
چهارشنبه 7 تیر 1396 01:13 ب.ظ
هوووورااااا
عالیهههه عالییییییییی...
من عاشق جنگم -_- ولی واقعا نمیتونم این موقعیت هارو خوب بنویسم-_-
ولی خعلی قشنگ گفتم"اینجا چه خبره؟؟؟؟" اصلا یه ابهت خاصی توش بوووووددد...
منو حذف نکنیاااااااا...من گوناه دارم(الکی مثلا من خیلی مظلومم:/)
ببین دخترم،وقتی دشمن تورو یه جایی گیر میندازه نباید گریه کنی،باید با هرررچی میتونی بری جلوووو...اگه یدونه با پا میزدی تو صورتش ناکارش میکردی جرات نمیکرد زر بزنه
خعلی حرف زدم،ولی خب اینا تجربیاته که باید در اختیارت بزارم
ادامشم زودی بزااااررر...
پاسخ : نانامی چان
مرسییییمنم فکر نکنم خوب نوشته باشمخخخخ.نه لیانا چان حذف نمیشیخخخخ اگه ناکارش میکردم که داستان پیش نمیرفت
دوشنبه 5 تیر 1396 06:05 ب.ظ
من سر میزنم ولی حال کامنت دادن ندارم:|
عالی بود
بی زحمت منو نه بکش نه ضایع کن....چون بهم بر میخوره
پاسخ : نانامی چان
مرسینه اینکارو نمیکنم آخه تو یکی از شخصیتای اصلی داستانی
دوشنبه 5 تیر 1396 02:56 ب.ظ
به به
عالی بید
خدایی نکرده نمیخواستی منو حذف کنی؟!
میخواستی ؟!
پاسخ : نانامی چان
مرسی.معلومه که نه تو برای همه ی قسمتای داستان نظر دادی منظورم اونایی هستن که اصلا حتی به وبم سر هم نمیزنن
دوشنبه 5 تیر 1396 01:03 ب.ظ
نه نه خوشمان آمد
عالی بید
پاسخ : نانامی چان
مرسی مرسیییی
دوشنبه 5 تیر 1396 01:03 ب.ظ
نه نه خوشمان آمد
عالی بید
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
پاسخ : نانامی چان
مرسییییی
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
دوشنبه 5 تیر 1396 10:17 ق.ظ
عـ ـ ـ ـ ـ ـ ـآلـی بـود /*0*\
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آخرین مطالب

نمایش نظرات 1 تا 30